تبليغاتX
Dew
 
Dew
 
 
 


 

پیش نوشت: اگه حوصله خوندن همه ی پست و ندارین قسمت تشکرش و بخونین لطفا"

 

انقدر 2-3 روز اخیر شب و روز من به هم وصل بود که اصن حس نمی کنم تا شنبه تو تعطیلات عید بودیم.

یعنی رفتن یونی دست خودمه برگشت با خدا

ای کاش با خدا بود. با کلاس وهمورک و پروژه ...

وقتی هم میام کاری بود انجام میدم و از فرصت برای خواب استفاده میکنم

اون سری که تست روان شناسی "آر" و میزدم برای یونیش. یکی از سوال ها این بود که آیا خودتون متوجه میشین هیجان زده این یا نه.

من نگرانیم و بی حسیم و میفهمم :دی. هیجان و دقیق نمیدونم البته

یعنی نگرانیم یه جوری میشه. علاقم به کارام کم میشه. حس انجام اون کار و ندارم.

به جای این که قلبم بزنه انگار آروم تر میزنه. شاید چند تا در میون :شوخی

 نسبتا" ساکت میشم و حرف هم نمیزنم

کارام که زیاد میشن. به خصوص 2 روز پیش که یه جورایی بی سابقه یا کم سابقه بود یاد روزی میفتم که رفته بودم امیرکبیر و از 2 تا از دانشجوهای برق راجع به رشته میپرسیدم ... یکیشون گفته بود باید از یه سری چیزا بگذری... اون موقع گرمه کنکور و شاید رتبه و یونی و رشته و ... بودم نمیفهمیدم یعنی چی. نمی دونستم زیادی کار این جوریه.

واقعا راست میگفت ا. اونم کسی مثه من که واقعا" تفریح و استراحت و وقت آزاد و بیرون رفتن و دوست داره. واقعا سخته. یعنی این 3 روز که کارا این جوری بود. الآن دلم میخواد 3 روز فقط واسه خودم باشم. امروز هم که فقط واسه ارایه رفتم هم خستم :دی

امروز بالاخره پروژه ماشین و هم ارایه دادیم. چه قدر هم ماشالا 3 نفرمون تسلط داشتیم ا. با این حال با اعتماد به نفس رفتیم :دی

جزیات روزها هم یادم میاد اما بخوام بنویسم زیاد میشه و الآن خواب داره بر من غلبه میکنه با اینکه دیشب یه 10 ساعتی خوابیدم حداقل

 

 

 

اما تشکر!

من تصمیم دارم اگه بشه نوشتن خاطرات تو دفتر و شروع کنم. امیدوارم فقط تنبلی نکنم. که اون وقت شاید برگردم اینجا دوباره.

حالا چند روز دیگه یه سری بزنین:دی. شاید برگشته بودم

می خواستم ازتون تشکر کنم. از این که میومدین یه نگاهی به وبلاگ من مینداختین. حتی اگه خسته کننده بود. اگه کامنت میذاشتین که بسی خوشحال هم میشدم

چه نظر عمومی. چه خصوصی که بعضی وقتا جالب بود. چه حضوری بهم میگفتین. چه ای-میل میزدین.

چه می خوندین فقط

کلا خداحافظی هم کار سختیه واسم. هم دلگیره.

از همتون ممنونم

مراقب خودتون باشین

التماس دعا اگه یادتون موند دعا کنین :)

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم فروردین 1390ساعت 21:58  توسط Dew  | 

ساعت 1:50 شده. همزمان دارم سریال شبکه 3 رو میبینم. یاد سریال های رضا عطاران به خیرا . یکی از اونا رو داره میده که اسمش هم یادم نیست. حدس میزنم "ترش و شیرین" باشه. یادم هم نمیاد ماه رمضون میداد یا نه.

از صبح شروع کنیم.

به شوق یونی (جدا" یه کوچولو شوق و ذوق داشتم:دی) به جای ساعت9 فکر کنم 8:40 راه افتادم. کلاس ماشین و مدار تشکیل شد. یه کاره تا تربیت رفتیم و دیدیم تشکیل نمیشه. سر مدار موقع درس دادن متوجه شدیم روز عیدانه با همون تعداد معدود کلاس تشکیل شد و استاد یه مقداری از لاپلاس و گفتن ! آخ من با شنیدن این حرف حرص خوردم! اگه اون اشخاصی که رفته بودن سر کلاس دختر بودن حتما" یه جوری مطرح میکردم که چرا این کار و کردن. یعنی کسی نمیگه بهشون ؟!

تی.ای الکمغ و هم که دیدم یه کم جهت باخت تیمشون حرف زدم ((:

یعنی یادم نمیره فکر کنم جلسه اولی که کلاسش و رفتم داشت با ماژیک قرمز مینوشت و من با آبی از همه راحت ترم حتی مشکی (چه دفتر -  چه تخته)

بعد که گفتم میشه با قرمز ننویسین یه نگاهی کرد و فکر کرد چون میدونم چه رنگیه دارم میگم :دی

بعد از مدار هم سریع اومدم که خونواده رو ببینم. آخه ظهر که زنگ زدم گفتن نمیریم تا بیای. بعد من قرار بود واسه همورک الک بمونم یونی که تا هفته بعد تمدید شد. بهترین خبری بود که میشد شنید. آخه نگاهش هم نکرده بودم

اما من میگم چی از این استاد و این درس و چه می دونم تی.ای ها کم میشد اگه اصن قبل از عید نمیدادن. امروز میذاشتن واسه هفته بعد

خوششون میاد فکر و ذهن آدم و تو تعطیلات مشغول کننا. یکی هم مث من که فقط ذهنش مشغول میشه و نمیره سمتش یه عذاب وجدان هم میگیره

تو راه هم واسه خودم جا مدادی و پوشه خریدم. دیگه از جامدادی قبلی انقدر خسته شده بودم که خوشم نمیومد استفاده کنم. تغییر رنگ هم دادم از قرمز به سبز

تو راه هم شیرینی خریدم. هم واسه خودمون هم این که احتمال داره فردا شب بچه ها به خصوص "گل" و "شی" بیان پیشم واسم پروژه که هنوز هیچ اقدامی واسش نکردیم

اومدیم چای خوردیم و بعد از چند دقیقه رفتن. یعنی واقعا جاشون خالی شد. یه چند ساعتی که گذشت جای خالیشون حس شد.

موقع خداحافظی هم که روبوسی و ... البته بعضی وقتا اشک هم هست :ال

بعد هم همورک سیگنال و انجام دادم. یعنی چون حل المسایل اش هست انگیزه هم هست. کلا از چیزی به اسم حل المسایل خوشم میاد

دبیرستان هم همیشه دروس داشتم:دی

فردا صبح 7:30 باید یونی باشم. یعنی ماکسیمم 7 حرکت. یعنی اگه همین الآن بخوابم چیزی کمتر از 5 ساعت. عید و تعطیلات کجایین که یادتون به خیر ؟!

خب دیگه. این سریال هم تموم شد. قبلش فوتبال هم همزمان میدیدم. 2-0 یوونتوس (املا؟!) برد

یادم اومد قبلش فیلم سینمایی هم دیدم :دی

من برم!

شب خوش :)

 

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم فروردین 1390ساعت 2:14  توسط Dew  | 

اینم از آخرین پست تعطیلات نوروزی 90

نمی دونم فقط من این جوری ام یا بقیه هم هستن !؟

چرا وقتی یه چیزی تموم میشه دلم یه جوری میشه !؟

مثل همین تعطیلات

به خصوص این که الآن خانواده هم هستن. ممکنه فردا از یونی که اومدم نبینمشون.

موضوع دیگه که ناراحتم میکنه. درس ها ه. من چرا وقتی چند روز یه درس و میذارم کنار بعد چیزی یادم نمیاد ؟! واقعا یادم نمیاد ا. انگار کلا غریبست اون درس!

بین نوشت : این قسمت پست که راجع به درس هاست جهت درد دل خودمه. کسی حوصله ناله های درسی رو نداره بره سراغ بین نوشت بعدی! :دی

مثلا" برای حل همورک مدار تقریبا هیچ فورمولی یادم نبود و دوباره جزوه رو نگاه کردم. 6 تا سوال بودا. یه چند ساعتی وقت گرفت. تازه سوال 6 و دست نزدم

غروب که شد یادم اومد ماشین هم برای فردا علاوه بر همورک تمرین داریم. مجبور شدم کپ بزنم. چون هییییچی یادم نبود واقعا".

از الکترونیک  که دلم خونه. از رو کتاب خوندم و این تیکه های آخرش و سر کلاس هم نفهمیدم از رو کتاب هم دیدم نمیفهمم نخوندم :(( - همورک و که نگاه هم نکردم

هییی... فردا کلاس ماشین. تربیت!! مدار و 2 تا تی.ای هم دارم.

تازه آخرای مدار و حتی نخوندم این لاپلاس هم که همه جا هست. معادلات. مدار...

وای خدا. چه حس بدیه وقتی میبینم چیزی بلد نیستم و چه قدددر این حس تو یونی تکرار میشه. وقتی درسی و هم میخونم اصن حس حل کردن نمیاد. یعنی میشه من یه کوچولو شبیه مدرسه شم ؟! از نظر مسیولیت پذیری درسی و حوصله میگم.  البته مدرسه با خوندن وحل نکردن جواب میداد. اما اینجا جواب نمیده :ال

بین نوشت : بریم سراغ ادامه ماجرا

امشب آخرین قسمت سریال های نوروزی هم بود. من که فقط کلاه قرمزی و میدیدم. شاید باورتون نشه. اما خیییلی این برنامه و عروسک هاش و دوست دارم. وقتی تموم شد و خداحافظی کردن دلم گرفت

تصمیم دارم پکیج اش و بخرم

بینشون کلاه قرمزی و پسرعمه زا رو از همشون بیشتر دوست دارم. چه قدر خود کلاه قرمزی قدمت داره. اصن شاید اگه قرار بود یکیشون و انتخاب کنم به خاطر قدمتش بگم کلاه قرمزی

البته این 2-3 قسمت آخر خیلی جالب نبود. اما برنامه ای بود که تقریبا خونواده میدیدیم. من که با برنامه ها کم میخندم باهاشون می خندیدم

فکر کنم دیشب بود که پسر عمه زا یه حرف خیلی قشنگی زد

میگفت به این که نمیگن پیک شادی. میگن پیک بدبختی و عذاب

واقعا راست میگه ها. اون زمان که پیک داشتیم. الآن یه چیزی بد تر از پیک :دی

البته از قسمت های خوب هم بگم. دلم واقعا برای دوستای یونی تنگ شده. خیلی!

خیلی هم خوشحالم که قراره فردا ببینمشون معلوم نیست یونی تموم شه چه قدر دلم بگیره

از برگشتم به Thrn  هم ناراحت نیستم. چون هرچی که میگذره این جا رو ترجیح میدم (بماند که موقع اومدن دلم داشت واسه بی.بی.ال تنگ میشد)

خب دیگه. امیدوارم سال تحصیلی 90 و خوووب شروع کنیم

به خصوص خودم. پر از انرژی درسی باشه (این جوری دعا میکنم که حداقل یه کوچولو باشه :دی)

پر از اتفاق های خوب. پر از خاطره های قشنگ. پر از احساس خوب و بدون عذاب وجدان و بدون ای کاش

پر از لحظات مفید. پر از لبخند. پر از خوبی و پر از هر چیزی که هر کسی دوست داره

مراقب خودتون باشین.

شبتون به خیر :)

 

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم فروردین 1390ساعت 0:34  توسط Dew  | 


امروز بالاخره گوش شیطون کر :دی این کتاب الکترونیک و باز کردم. کلی تلاش کردم و زور زدم تا پای کتاب بشینم. واقعا کار سختی ه ها. البته خیلی هم نتونستم. چند صفحه می خوندم. چندین صفحه آهنگ گوش میدادم.

ضمیمه : اول پست و نوشتم بعد که اومدم بخونم دیدم نوشتم چند صفحه آهنگ. واسم جالب بود پاکش نکردم. منظور چندین آهنگ و چندین دقیقه بود :دی

تا عصر همین طور بود. تا این که رفتیم بیرون...

کلا از چیزی به اسم دور زدن با ماشین خوشم میادو واسم هم مهم نیست حتما مقصد داشته باشم.

بعد وقتی تهران هم باشه که خیلی وقتا ممکنه مسیر و هم گم کنیم. یه هیجان بیشتری اضافه میشه.

فکر کنم افراد مختلفی فهمیدن ما امروز میخوایم بریم بیرون.

2 جایی که مد نظر بود :

شهر کتاب فکر کنم نیاوران بود

WMF فروشگاه

آدرس شهر کتاب و که از "سو" پرسیدم. آدرس فروشگاه و هم از خالم پرسیدیم.

اول رفتیم شهر کتاب. انتظار یه فروشگاه خیلی بزرگتر و داشتم واسه همین تا اونجا رفتیم. اما این طور نبود. خواهرم یه تعداد کتاب خرید و بعد هم اومدیم. من نمی فهمم چه علاقه ای به کتاب های ترسناک داره. کلا" علایق ما فرق داره. من که کتاب و فیلم احساسی رو بیشتر دوست دارم.

ساعت از 9 گذشته بود که رسیدیم به فروشگاه مورد نظر. نوشته بود ایام نوروز تا ساعت 7. این مارک ظرفه. از بیرون که نگاه کردم واقعا قشنگ بود من که حالت عادی خیلی واسم مهم نیست البته تقریبا قصد خرید نداشتیم. غیر از شااید قاشق و چنگال

ست چاقو فکر کنم حدود 200 بود. از یه چیزاییش خوشم اومد. کلا" استیل خوبه :دی

بعد هم که برای شام داشتیم تصمیم میگرفتیم کجا بریم.

کجا بریم؟! کجا نریم؟!

بابا گفت "سندباد". من که نرفتم مثل این که غذاهای کباب و ... داره

البته نرفتم. کلا پیشنهاد رستوران های جالبی و بابا میده. اون سری که "عقیق" بود یا "عتیق". خیلی خوش گذشت. موزیک زندش خیلی خوب بود

یه هزار و یک شب هم میگه بابا که من نرفتم. اما این مثل این که موزیک زنده داره و حتی بهتر هم هست.

به پیشنهاد من رفتیم "ژوانی" ... برای رفتن به اینجا هم از "مه" البته "گل" هم تا حدی :دی - کمک گرفتم

چه قدر هم شلوغ بود...

یادم نبود اون سری چه پاستایی خوردم. همین جور تو منو گشتم و طبق محتوا یکی و انتخاب کردم که فکر کنم همون بود

بعد هم اومدیم.

از چیز هایی که من میشنوم. اونم نه یه بار. مداوم:

داری می خوابی پنجره رو باز بذار

یکی از لامپ ها رو روشن بذار

از این کوچه نیا. (ولی با وجود اینکه میدونم بهتره نیام. میام. آخه انقدر از یونی میام خستم که حوصله راه اضافه ندارم)

میوه بخور

واسه خودت غذا درست کن. به خصوص تاکید روی برنجه. که به یونی اکتفا نکنم ماده غذایی نداره

همه ی این حرف ها درست. اما تقریبا من فقط میگم "باشه". آخه حس اکثرشون نیست.

خلاصه امروز هم گذشت. خوش هم گذشت. اگه قرار بود بریم خونه یه نفر شاید غصم میگرفت. اما دور زدن و دوست دارم

فردا. شنبه. 13 فروردین 90 ه. آخرین روز تعطیلات. باورم نمی شه از پس فردا روز از نو روزی از نو ه. یعنی باز هم یونی و همورک و همورک و همورک ... واون بین تعدادی پروژه

خوووب و سییییر بخوابیم

شبتون به خیر J

 

 |+| نوشته شده در  شنبه سیزدهم فروردین 1390ساعت 0:44  توسط Dew  | 

ساعت  1:10 تقریبا و من دوباره برگشتم به سیستم ذغالی(زغالی؟) اینترنت !

یعنی بیا اول بنویس. بعد کپی پیست کن تو بلاگفا.

امشب که نتونستم به اینترنت وصل شم. باید یه کانکشن ساخت که فعلا بلد نیستم.

بین نوشت: هر موقع تونستم وصل شم پست و میذارم

از صبح شروع کنیم. چند روزی بود که با زنگ ساعت تا قبل از 11 بیدار میشدم. امروز که آخرین روز بود خوابیدم و سیر همون موقع بیدار شدم. یه صبحانه مفصل خوردم. دلم واسه مربا هویج تنگ شده بود. بعد هم شروع کردم به جمع کردن وسایل. یعنی شروع کرده بودم از چند روز پیش. ولی یادم نمونده بود چیا رو برداشتم. همه چیز و گرفتم الا شارژر گوشیم. یعنی هی گشتم و یافت نشد. کلی گشتم و بالاخره مامان یادش اومد که کجاه :دی

بعد هم یه سر رفتم آرایشگاه. یعنی اول زنگ زدم. گفت عروس داره وقت نیست. منم گفتم دارم میرم. اما فایده ای نداشت. خلاصه من رفتم اونجا نشستم. تا عروس لباسش و بپوشه منم کارم و رسیدم. کلی هم با آرایشگر حرف میزدیم. از عید و مهمونا و دریاکنار رفتناش میگفت:دی.

کارم و رسیدم و حرکت. از جاده فیروزکوه اومدیم. تو سایت هم زده بود هراز کندی حرکت اتومبیل. وقتی رسیدیم طی صحبت با "سو" متوجه شدم اون هم غروب اومد و از هراز. همه چیز هم خوب بود. ترافیک ماشین هم نبود کلا.

وقتی داشتم ازبی.بی.ال میومدم حس کردم دلم داره تنگ میشه. به خصوص این که فصل بهاره. درخت ا که شکوفه بدن شهر خیلی خوشبو میشه. آخه شکوفه های درخت نارنج خیلی خوش بو ان و شهر هم که پره از این درخت ها. بیخود نیست که بهش میگن شهر بهار نارنج. من هم مربای بهار دوست دارم. هم عرق بهار (خالص نه ها. وقتی باهاش شربت درست میکنن)

اما وقتی رسیدم اینجا. دیدم دلم واسه اینجا هم تنگ شده بود. اومدیم خونه و جابه جا شدیم. تازه حس درس اومد بالاجبار. جزوه الک و گرفتم دستم. قسمتهای اصلیش جلسات آخر مونده هنوز البته. اما همین شروعش خوبه.

نزدیک خونه من پیاده شدم که نون بخرم (یاد نقش پسرخاله افتادم الآن یه لحظه) این نونوایی که انقدر نون هاش خوب بود و من دوست داشتم از وقتی قیمت نونش و از 500 اورده 300. کیفیتش داغون شده. نشد که امروز بگم بهش. ایشالا سری بد که از اونجا رد شدم

مزه نفت گرفته نون انگار. تیره هم شده. خب چه کاریه واقعا

اف.بی و دی اکتیو کردم. به علت نداشتن وایرلس. نبودش حس میشه هاا. فکر کنین میشد من الآن رو تختم بودم و به اینترنت هم وصل. قدرش و ندونستم یعنی دونستم چون بیشتر نمیشد ازش استفاده کنم

در این حد که خواهرم لپ تاپش و نیورد گفت اینجا که اینترنت نداری. آخه یعنی چی ؟! :دی

فردا هم که نیستیم تا بریم خونه عموم. پس عید دیدنی نرفتیم اونجا و آخر موند.

بین نوشت: الآن که نیستیم انگار یه جورایی دوست داشتم میرفتیم :خود درگیری :دی؛)

13 بدر هم که 2 تا برنامه بود:

1. خونه مادربزرگ 1 مادری به صرف کباب و احتمالا بعدش دور میزدیم

2. باغ پدربزرگم که احتمالا یه سری از فامیل های پدری میرن اونجا

 

هیچ کدوم و نمیرسیم هیچ. همه میرن تو دل طبیعت و محیط سبز. ما پا شدیم اومدیم اینجا. البته ما امروز سبزه رو انداختیم و در واقع 11 بدر شد! فکر کنم از خونواده فقط من گره زدم. گره های مختلف. سعی هم کردم شل بزنم که باز شه : شوخی

عید امسال با همه ی مهمونی های اجباریش تموم شد. یه روزایی چه قدر بی حوصله بودم. و الآن که فکر میکنم میبینم خیلی مشکلات بزرگی نبودن. البته بیشتر این حالت به خاطر درس بود که هنوز هم مونده. اما چی کارش میشه کرد.

روز اول عید و دوست داشتم. چون روز اولی بود که فامیل جمع شدیم و خاله بازی شروع نشده بود

بین نوشت: امیدوارم اومدیم اینجا، خونه خاله ها نریم که خاله بازی ادامه داشته باشه

شبی که عروسی بودیم و هم! چون خیلی عروس و دوست داشتم و امشب هم حتی فیلمی که گرفتم و دیدم. ای کاش آخرش یه عکس میدادن

بین نوشت: یه هو یه چیزی راجع به عکس یادم افتاد. درسته معمولا تو عکس های عروسی نا خودآگاه عروس و میبینم فقط. اما از عکس تکی های عروس به شدت عکس 2 تایی ها خوشم نمیاد. یعنی وجود داماد تو عکس لازمه :دی

بین نوشت: آقایون نارحت نشن. من که خوبم باز. یه سری کلا فقط عروس و نگاه میکنن تو عکس ها :دی یعنی طبیعیه ؛)

بیرون هایی که با دوستام هم رفتم خوش گذشت. دیشب که نسبتا بیشتر چون کارای مختلفی انجام دادیم. یه بیرون و تجربه جدیدی هم بود. به قول "مه" یه جورایی داماد تماشا بود ((:

خب دیگه من برم کم کم. خوشحالم که فردا صبح هم باز میشه خوابید. ایشالا زود تر برم سمت همورک ها. فکر کنم اول مدار باشه اما هنووز نمی دونم کی !! خدا رو شکر پروژه ماشین و بالکل گذاشتیم واسه بعداز عید و گروه ها 2-3 نفرست. من و "گل" که باهمیم. مونده "شی" که ببینیم میشه با ما بگیره یا نه

چشام نیمه بازن الآن. ساعت از 1:35 گذشت.

شبتون به خیر.

یا علی(هر سری این و میگم بگین علی یارت:دی ؛) )

 

 

 |+| نوشته شده در  جمعه دوازدهم فروردین 1390ساعت 17:11  توسط Dew  | 
یعنی وااای! این همه پست نوشتم با یه بک اسپیس همش پرید. از ویژگی های خیییلی بد اینترنت اکسپلورر

از اول !!!

بسه با چشمات تو به آتیش نکشون خونم و ...

من تو رو کم دارم و تو! این دل دیوونم و ...

من تو رو کم دارم - محسن یگانه

از صبح شروع کنیم. کلی سعی کردم  دیر از خواب بیدار شم که مهمونا رفته باشن. نشد دیگه. بیدار شدم. یه کم که شد رفتن. ببینین چی بودن که بابا بهشون میگفت زلزله. بعد داشتن میرفتن مامان میگفت : زود دارین میرین... امروز و می موندین. وقتی رفتن من به مامان میگم آخه تعارف اومد نیومد دارهو اگه میموندن چی ؟!

خلاصه اینا رفتن و بعد هم شاهد آرامش پس از طوفان بودیم. یعنی طوفان مهمونا که تموم شد. تلویزون بعد از چند هفته انتظار رسید. ما به اسم ال.ای.دی خریدیم. اما هنوز جای شک و شبهه بین ال.ای.دی یا ال.سی.دی بودنش هست. من نمی دونم ۵۲ اینچ می خوایم چی کار. قبلیه بیچاره چش بود. گناه داشت خب.

بعد هم گفتیم بریم ؟! نریم ؟! از اون جایی که اگه میرفتم دل مامان می موند. رفتیم نگین گذاشتم... پس از این به بعد یه لبخند جدید از من خوهید دید. گویا بسته به نگهداریش از ۱ هفته تا ۶ ماه می مونه

ناهار هم که دعوت بودیم خونه عمو ۲. دیر رسیدیم. از همون جا جمعه هم ناهار خونه عمو ۵ دعوت شدیم. یعنی عیدی شده امسال ها. به شدت خاله بازی.

یاد عید پارسال به خیر سور دانشگاه من هم بود.

عکس های نامزدی پسر عموم و هم دیدم - آخه نبودم. تو مهمونی وقتی دیدم مامان شارژه از فرصت سو استفاده کردم و اجازه بیرون شب و گرفتم. قرار ۷:۳۰ بود که ۸ رفتیم.

کلا ۱۲ نفر بودیم : "رک" "عا" "صا" "نیل" "پو" "به" "نیل" "مه" من و تعدادی دیگه

رفتیم بی.بی.اس دریاکنار. همه چیز خوب بود. جز زمان برگشت که خیلی دیر شد و من شرمنده خونواده شدم.

اول به صرف چای و بستنی و ... بود. بعد رفتیم فوتبال دستی. ۲ بارپشت سر هم بردیم. یه بار ۱۰-۵ فکر کنم. سری دوم ۲-۸ عقب بودیم که ۱۲-۱۰ بردیم. بعد هم رفتیم بیلیارد. این هم تجربه جالبی بود

بعد هم شام "پالم". "عا" که حالت عادی حساب میکنه. چه برسه به این که بهونه تولدش هم بود. از ویژگی دست به خرج بودن خوشم میاد. اما این هم زیاده در نوع خودش.

آهنگی هم که نوشتم و الآن دارم گوش میدم بهمون چسبید. خلاصه که جای همه خالی بود. خوش گذشت. گرچه آخر عیده . به قول یکی از آهنگ های ابی : حالا دستام مونده و تنهایی من

البته حالا من موندم و همورک ها و درس های من !

قرار بود بعد از پست بخوابم. داره کم کم خواب بر من غلبه میکنه

شبتون به خیر

یا علی! (بگین علی یارت)

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم فروردین 1390ساعت 2:36  توسط Dew  | 
حالم گرفتست یه کوچولو هم تو چشام اشکه

من از عید امسال واقعا خسته شدم

از همه چیش.

انقدر خستم که دارم فکر میکنم سال دیگه عید بمونم تهران

واقعا این ۹روزی که گذشت. در کل خیلی ازش لذت نبردم

هووف !

امروز عصر که از بیرون برگشتم تقریبا وسایلم و جمع کردم. دست خودم باشه همین امشب بر میگردم.

هی می گم فردا صبح. ولی نمیشه. چون خونواده هم قراره بیان منطقی اینه که پس فردا بریم.

خیلی اعصابم خورده ها. دارم گریه هم میکنم. من که در کل به قول معروف اشکم دم مشکمه.

یعنی زود تحت تاثیر قرار میگیرم.

شب خونواده از بیرون اومدن. الآن که دارم میرم مامان دلش مونده من نگین نذاشتم

بابا که فکر کنم من و این جوری ندیده بود. فهمیدم طفلک اینا رو دعوت نکرده!!! خودشون گفتن دارن میان

بعد انقدر من با شنیدن این حرفای مامان و بابا شرمنده میشم که اشکم در میاد

من امشب شام هم نخوردم بیشتر دل بابا واسم سوخت. مثل اینکه بیرون هم بودن هی میگفت بریم "شب" خستست... فردا شب هم که قرار بود مهمون بیاد. بهشون گفت نتیجه رو میگم. نه احتمالا. - به خاطر خستگی من گفت

بعد من با این حرفا شرمنده بابام نشم یعنی ؟!

بین نوشت : این لحظه مهمونا دارن سعی میکنن بخوابن. بچه کوچیکه هنوز بیداره البته

خلاصه. گرچه امروز بیرون به من و دوستام خوش گذشت. اما الآن ته دلم یه جوریه شدید

فکر درس ها هم خییییلی اذیتم میکنه. خیلی بیشتر از اونی که فکر کنین.

با "سو" که صحبت میکردم ... کلا کاری نکردم!

خیییلی کارای عقب مونده دارم. به اینا که فکر میکنم. بیشتر خسته میشم

خدایا نمی خوام نا شکری کنم. ولی چرا عید امسال این جوری بود !

چرا مجبور بودم خیلی جاها برم و خیلی کارای دیگه ...

توان شب بیدار موندن برای درس ها رو هم ندارم. از الکترونیک هم بدم میاد. ای کاش حسم نسبت به این درس تغییر کنه

دم منطقی گرم که هیچ دغدغه ی فکری ای واسه عید ایجاد نکرد. خدا واقعا خیرش بده

اگه یادم موند از این به بعد یه سری دعا هم میکنم آخر پست

خدایا !

امیدوارم تو سال جدید صبر و حوصله ام بیشتر شه - دعای کلیدی امروز و این عید

شبتون به خیر

التماس دعا

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه دهم فروردین 1390ساعت 0:45  توسط Dew  | 
در حال انفجار بودم از عصبانیت. خیلی وقت بود چنین حالتی نداشتم

از صبح منتظر یه سری مهمون بودیم. به اشتیاق اتوی مو رفتم دوش گرفتم. فعلا راضیم ازش

واسه ناهار بالاخره تشریف اوردن.

من میگم بابا وقتی میری تنها میری. خب دوستت هم تنها بیاد. واسه چی دست جمعی میان

بین نوشت۱ : هنوز راجع به این چیزا نگفتم. منتظرم مهمونا برن تا من حرفام و بزنم

بین نوشت۲ : از اون جایی که شما مهمونا رو نمیشناسین غیبت محسوب نمیشه که عذاب وجدان بگیرم. همین قدر دارم می نویسم انگار دارم درد دل میکنم

بین نوشت۳ : الآن نصفه نیمه حاضرم. منتظر "به" ام که بیاد دنبالم -> ممکنه نصف پست بمونه

بین نوشت۴ : بعد از مدت ها. دارم با صدای بلند آهنگ گوش میدم از نوع Hush Hush

خب. بریم سراغ ادامه ماجرا. مهمونا اومدن. تا نشستن مامانه گفت. یه کم که بشه این شروع میکنه به شیطنت و ...

اومدن. یه کم پذیرایی شدن و بعد هم ناهار. بعد بابا و دوستش رفتن محل کار بابا.

ما موندیم و شیطنت های بیخود این ۲ تا بچه. بچه بزرگه خانمه.

دلم واسه مامان می سوزه یعنی. انقدر خراب کارن که نگو. مشکل یکی دو تا نیست که. بچه کوچیکه که ۲ سالشه. می خواد چیزی بخوره چاقو دستشه.

من بدم میاد از :

برن از راه پله بالا. پایین. بپرن رو مبل. هی میوه و ... بخورن دستشون و هم نشورن.

زبون منم که نمیفهمن. فقط پرسیدم که بشین به ترکمنی چی میشه. نفهمیدم چی میگن.. "اتور" ... نمی دونم. فقط به بچه کوچیکه این و میگم

بد مامانش چرا جلوش و نمیگیره. یعنی من ۱ ساعت بودم تو اتاقم. بعد اومدم. یه بند دنبال ۲ تا بچه هاشم. مامان من که چیزی نمیگه آخه زشته. بعد من یعنی برم دنبال بچش.

من:

نرو تو آشپزخونه. نپر رو مبل. نکن. بشین. دستمال بگیرم دستم که داره میره رو مبل دستش و تمیز کنم

انقدر عصبی ام که نگین

بعد زنگ زدم به بابا که زودتر بیاین خب. ۳ بار زنگ زدم!!

بعد اومدن. کوچیکه اول یه چند دقیقه ای رفت بالا پای باباش آروم بود. دوباره از اول !!

بعد خودشون میگن بریم هوا بخوریم!! یعنی بی.بی.اس

من دیگه داشتم منفجر میشدم. فکر کنین چه جوری بود که بابا و مامان جفتشون گفتن چرا ماشین و نمیبری برین بیرون. یعنی اول بابا پرسید با دوستات نمیری بیرون؟ گفتم معلوم نیست. یعد گفت خب تو ببر ماشین و

بین نوشت۵ : تصمیم داشتم تا خودشون نگن نبرم ماشین و. نگم ماشین بدین. مامان که میگه تو فقط مراقب باش وگرنه ببر. منم گفتم دیروز مناسبتر بود. آخه وقتی دست جمعی میریم. تو ماشین میگیم میخندیم. میخونیم با آهنگ و شادیم

بعد اینا رفتن بیرون. میبینم بابا داره میگه نمیای! گفتم نه

یعنی من هی بگم بریم بی.بی.اس و بعد حالا ۱شب بریم تو این همه روز...

بعد گفت شام هم بیرون میخورن

این یعنی چی ؟!؟!

یعنی شب هم هستن

خدایاااااا

انقدر عصبی شدم که به مامان گفتم نمیشه من شبانه برگردم!؟ وسایلم و هم جمع میکنم

در همین حین هم که داشتن میرفتن یه هو آهنگ "عیدی من یادت نره" اومد

من از اول عید دلم میخواست این و گوش کنم

یه هو یه کم آروم شدم

از این جهت این و دوست دارم که حال و هوای عید و داره ...

عیدی من یادت نره ...

بوسه ی من یادت نره ...

گل واسه من یادت نره ...

عیدی من یادت نره ...

خلاصه که اوضاعی شده. فردا هم که ناهار دعوتیم. بچه ها گفتن فردا شب میرن بی.بی.اس.  یعنی فعلا" "نیل" "پو" و دوستش. "رک" و "عا" "مه" فکر کنم باشن. من هم گفتم فردا نتیجه رو میگم

هوووف !

"به" اومده.

من برمممم!

تا بعد

 |+| نوشته شده در  سه شنبه نهم فروردین 1390ساعت 18:42  توسط Dew  | 
من همین قدر هم تصمیم نگیرم بهتره. کلا بگم "هر چی پیش آید خوش آید" باعث میشه فکر نکنم به موضوعات

با زنگ ساعت. به زور ۱۰ بیدار شدم. رفتم بیرون کار داشتم . ظهر هم با این که شب قبل کلاه قرمزی و دیده بودم دوباره دیدم باز هم بیرون. اومدم و نت و الآن می خوام بخوابم - بعد از پست

اول بگم که من خیییلی این برنامه و دوست دارم. همشون و دوست دارم. کلاه قرمزی. پسر عمه زا...

فکر کنین دیشب با پدربزرگم نشستیم دیدیم. امروز که من و مامان - خواهرم ندید

کل بیرون امروز به کارای ریز ریز گذشت.

پرداخت قبض. خرید. بعضی وقتا خریدن هدیه چه سخت میشه ها. به اندازه همورک انرژی گرفت. اما به اندازه همورک منطقی. چون با علاقه آدم انجام میده - برعکس همورک الکترونیک !!

از این جهت سخت که نمیدونی چی بخری

من باز کاری نکردم. غیر از این که جزوه مدار شروع کرد. ۲ جلسه رو فقط همین جوری خوندم. روزنامه می خوندم سنگین تر بودم. آخه بیشتر یادم می موند

هدیه "حد" و که دادم بهش - شب که اومده بود

یکی دیگه مونده

خرید هم کردم. تا جایی که یادمه برای دومین بار با عیدی هام یه کاری کردم. قبلیش دوچرخه بود. یادمه من و "مر" عیدیهامون و گذاشتیم رو هم. بابا هم گذاشت روش. رفتیم دوچرخه خریدیم. بعد آقاه میگفت ۵۰۰ میخواین بدین موتور بخرین

امسال هم ناگهان تصمیم گرفتم اتوی مو بخرم. امشب هم رفتیم و این کار و کردم

با اومدن پسرعموم فکر کردم خب دیگه همه اومدن. اما فردا ناهار مهمون داریم. اونم چی. نمیشناسم. یعنی ۱ بار اومدن. اما خیلی قبل تر. بعد اینا ترکمن ان. تا وقتی بچه هاشون نرن مدرسه فارسی نمی فهمن. بعد اون سری اومدن شیطون بودن اا. هیچی هم متوجه نمیشدن. هر چی که می گفتی نکن. دست نزن...

اون سری ۲ تا بودن. این سری ۳ تا شدن - تعداد بچه ها

چیز بدی نمی خوام بگم ا. اما عجیب بود واسم

اون سری بم زلزله اومده بود. این سری ژاپن

من خیلی کار دارم. واای

بعد گفتم زود تر برگردم. الآن میبینم خونواده هم میخوان بیان. خیلی خوبه ها. هم تنها نیستم هم احتمالا بیرون میریم. اما درسام چی

وای خدایا

الآن خواهرم ایستاده بالا سرم میگه ساعت چنده. میگم ۱۲:۴۰

میگه دقیقا ۳ روز و ۲۳ ساعت دیگه عید تموم میشه

هی میگه رسم من و بکش. من حوصله کارای خودم و ندارم. رسم هم باید بکشم.

خدایا

روزگاری شده. ما هم بچه بودیم. کی رسم ما رو میکشید

امشب یه نفر خواست یه سو تفاهمی و رفع کنه. خیلی واسم رفع نشد. یعنی بیشتر واسم مضحک بود. عجیب بود. ناراحت کننده. اما از این که خواست رفع شه بد نبود. فکر کنم خیال خودش راحت شده باشه از مطرح کردن موضوع. واسه من که همون حالت موند

الآن مامان اومده. میگه : هفته بعد این موقعی هستی تو اتاقت

وای

خوبه بابا خوابه الآن و گرنه یه چیزی هم راجع به هفته بعد می گفت بهم : شوخی

میدونم برم دلم واسه خونواده خیلی تنگ میشه. چه قدر هم ناراحت میشم و عذاب وجدان میگیرم واسه بی حوصلگیام - البته خونواده هم بهم حق میدن

همین دیگه. من برم بخوابم. که معلوم نیست مهمونا کی میان. نمی دونم شب هستن. نیستن...

خوش و خرم باشین

یا علی

 |+| نوشته شده در  سه شنبه نهم فروردین 1390ساعت 0:51  توسط Dew  | 
خسته شدم از این وضعیت !

هی از این خونه به اون خونه ... تموم نمیشه چرا. ۲ تا موند

من که امروز به خونواده گفتم ۹-۱۰ ام بر میگردم . نمی دونم ناشی از خستگیم بود چی بود

صبح با زنگ ساعت به زور ساعت ۱۰ بیدار شدم. جزوه سیگنال و هم گرفتم دستم. خدایا. با سرعت چی بگم. کمتر از لاک پشت. تموم هم نشد. هی این جزوه دستم بود. یه کم می خوندم یه کم (زیاد)آهنگ ...

راستی بعد از چندین روز امروز هوا آبی و آفتابی بود. به جاش دل من ابری

یه کم به خاطر یه نفر گریه کردم. دلم می خواد یه بار دیگه ببینمش. اما نمیشه. هی روزگار

ساعت ۶ هم قرار بود بریم خونه عمه ۱. بعد هم بریم شام بیرون. قبلش قرار شد بریم خونه عمو۴ عید دیدنی. رفتن ما همانا. کنسل شدن بیرون همانا. شام موندن همانا. وقتی تصمیم به شام نداره آدم نباید بگن بمونین. آخه این جوری کلی از وقت آدم میره. فکر کنین از ساعت ۶ تا ۱۲:۳۰. البته ناگفته نماندخوش گذشت(من این زن عموم و دوست دارم:دی)... اما آدم وقتی قصد عصر داره و به شام تبدیم میشه طولانی میشه. بعد دوستام هم می خواستن برن بی.بی.اس. من دلم می خواست با اونا برم. شلوغه. دوست دارم. اما معلوم نبود بابا اجازه بده یا نه. هر سری هم سر رفتن من باید اجازه بگیرم یعنی

از موضوعات دیگه موقع مهمونی اینه که میگن تا "شب" هست بیاین اینجا. نظر لطفشونه البته ها ولی خب

خلاصه بسی با "آر" و "آر" ( دختر و پسر عمم) حرف زدیم. خندیدیم. برنامه بیرون هم افتاد فردا شب. که گفتم نمیرم احتمالا. چون واقعا کارام مونده. اگه صبح زودتر بیدار شم و حسش هم باشه بیرون هم کار دارم.

بگذریم که درس هام مونده. بگذریم!

تور ۴شنبه سوری که نرفتم. این جمعه هم همین دو "آر" (:دی) برنامه کوه گذاشتن که احتمالا نیستم

حالا چه قدر خوبه این همه میگم زود تر برم همون ۱۳ شه

امشب شنیدم که تا هفته بعد منشور کوروش تو موزه ایران باستان ه. ما که رفتیم دیدیم. اگه ندیدین و تونستین برین ببینین.

الآن چیز دیگه ای یادم نیست

خدا نگهدار

 |+| نوشته شده در  دوشنبه هشتم فروردین 1390ساعت 2:48  توسط Dew  | 
 
  بالا